از لطف يار ميگذرد روزگار ما عالم به گَردش است به امر نگار ما عمر گرانبهاي، غنيمت شمار بس زيرا چو برق ميگذرد روزگار ما دوران هر كسي به سرآيد ز دورِ چرخ گردد غبار چهرة گيتي عذار ما پروانه را نگر كه چگونه فنا شود شمع زمانه محو كند اقتدار ما مُنعم كند به سيم و زر خويش افتخار راضي به قِسم خويش بُوَد افتخار مـا هر يادگار، دور زمانه بَرَد ز بين جز كار نيك و نام نكو يادگارِ ما كارِ بجاي هر كه به جا آورد نكوست بس گشته زشت هر كه گره زد به كار مـا نِي دارد اختيارِ
برچسب:
نویسنده: حامد افشاری